نه هر که چهره برافروخت دلبری داند
نه هر که آینه سازد سکندری داند
نه هر که طرف کله کج نهاد و تند نشست
کلاهداری و آیین سروری داند
نسترن دوستت دارم
در مورد من و عشق به نسترن
نه هر که چهره برافروخت دلبری داند
نه هر که آینه سازد سکندری داند
نه هر که طرف کله کج نهاد و تند نشست
کلاهداری و آیین سروری داند
نسترن دوستت دارم
خفته بودیم وشعاع آفتاب
بر سراپایمان به نرمی می خزید
روی کاشیهای ایوان دست نور
سایه هامان را شتابان می کشید
موج رنگین افق پایان نداشت
آسمان از عطر روز آکنده بود
گرد ما گویی حریر ابرها
پرده ای نیلوفری افکنده بود
دوستت دارم خموش و خسته جان
باز هم لغزید بر لبهای من
لیک گویی در سکوت نیمروز
گم شد از بی حاصلی آوای من
ناله کردم:آفتاب...ای آفتاب
بر گل خشکیدهای دیگر متاب
تشنه لب بودیم و او ما را فریفت
در کویر زندگانی چون سراب
در خطوط چهره اش ناگه خزید
سایه های حسرت پنهان تو
چنگ زد خورشید بر گیسوی من
آسمان لغزید در چشمان او
آه...کاش آن لحظه پایانی نداشت
در غم هم محو و رسوا می شدیم
کاش با خورشید می آمیختیم
کاش همرنگ افقها می شدیم
نسترن من کجایی
نسترن دوستت دارم
یه چند روزیبود از یاد خدا غافل شدم
پس خدایا نسترن رو دوست دارم
در آنجا بر فراز قله كوه
دو پايم خسته از رنج دويدن
به خود گفتم در اين اوج ديگر
صدايم را خدا خوهد شنيد
به سوي ابرهاي تيره پر زد
نگاه روشن اميدوارم
ز دل فرياد كردم كاي خدا
من او را دوست دارم دوست دارم
صدايم رفت تا اعماق ظلمت
به هم زد خواب شوم اختران را
غبار آلوده و بيتاب كوبيد
در زرين قصر آسمان را
ملائك با هزاران دست كوچك
كلون سخت سنگين را كشيدند
ز توفان صداي بي شكيبم
به خود لرزيده در ابري خزيدند
ستونها همچو ماران پيچ در پيچ
درختان در مه سبزي شناور
صدايم پيكرش را شستشو داد
ز خاك ره درون حوض كوثر
خدا در خواب رويا بار خويش بود
به زير پلكهاي پنهان نگاهش
صدايم رفت و با اندوه ناليد
ميان پردهاي خوابگاهش
ولي آن پلكهاي نقره آلود
دريغا تا سحرگه بسته بودند
سبك چون گوش ماهيهاي ساحل
به روي ديدهاش بنشسته بودند
صدا صد بارنوميدانه برخاست
كه عاصي گردد بر وي بتازد
صدا ميخواست تا با پنجه خشم
حرير خواب او را پاره سازد
صدا فرياد ميزد از سر درد
به هم كي ريزد اين خواب طلايي
من اينجا تشنه يك جرعه مهر
تو آنجا خفته بر تخت خدايي
مگر چندان تواند اوج گيرد
صدايي دردمند و محنت آلود
چو صبح تازه از راه باز آمد
صدايم از صدا ديگر تهي بود
ولي اينجا به سوي آسمانهاست
هنوز اين ديده اميدوارم
خدايا اين صدا را ميشناسي
من او را دوست دارم دوست دارم
خدايا اگه هستي اي خدا اگه درسته كه به درد همه ميرسي اي خدا پس قسمت ميدم به اون كسي كه دوستش داري
خودت كمك كن من به نسترن برسم
نسترن دوست دارم
نسترن عزیزم سال نو مبارک امیدوارم که سالی پر خوبی داشته باشی
امیدوارم که دیگه تو این سال منو قبول کنی امیدوترم عشق منو باور کنی
نسترن عزیزم امیدوارم که سال جدید سال رسیدن من به تو باشه.
*نسترن عزیزم به خدا دوست دارم*
nastarn dostat daram
صدايش ميكنم اما نباشد ره به گوش او صدايم
گناه من چه بود آخر كه هجر و دوريش گشته سزايم
اگر سوغات عشق او فقط حيراني و آشفتگي باشد
مكن هرگز خداوندا از اين حيراني شيرين جدايم
چه شبهايي كه ناليدم ز هجران و به درگاهش دعا كردم
نميدانم چرا او هم ندارد پاسخي بهر دعايم
من ارچه بيقرار هستم وليكن خوب ميدانم
در اين وادي حيراني فقط مستي شود جانا دوايم
اگر ديروز سر دادم من آواز خوشي امروز
به غير از آه سوزانم كسي نشنيده است ديگر نوايم
تو گفتي نسترن اورا ز جان و دل زنم فرياد
صدايش ميكنم اما نيابد ره به گوش او صدايم
شعر از نسترن محمدی
برگرفته شده از http://www.soushaligha.com/21mj.html
اگر صد تیر ناز از دلبر آید مکن باور که آه از دل براید
پس از صد سال بعد از مرگ فایز هنوز آواز دلبر دلبر آید
*********************************************************************
آسمان همچو صفحه دل من
روشن از جلوه های مهتاب است
امشب از خواب خوش گریزانم
که خیال تو خوشتر از خواب است
خیزد بر سایه های وحشی بید
می خزم در سکوت بستر خویش
باز دنبال نغمه ای دلخواه
می نهم سر به روی دفتر خوش
تن صدها ترانه می رقصد
در بلور ظریف آوایم
لذتی ناشناس و رویا رنگ
می دود همچو خون به رگهایم
آه
... گویی ز دخمه دل منروح شبگرد مه گذر کرده
یا نسیمی در این ره متروک
دامن از عطر یاس تر کرده
بر لبم شعله های بوسه تو
می شکوفد چو لاله گرم نیاز
در خیالم ستاره ای ر نور
می درخشد میان هاله راز
ناشناس درون سینه من
نجه بر چنگ و رود می ساید
همره نغمه های موزونش
گوئیا بوی عود می آید
آه
... باور نمی کنم که مرابا تو یوستنی چنین باشد
نگه آن دو چشم شور افکن
سوی من گرم و دلنشین باشد
بیگمان زان جهان رویایی
نسترن
بر من فکنده دیده عشقمی نو یسم به روی دفتر خویش
جاودان باشی ای سپیده عشق
نسترن به خدا...
نسترن دوستت دارم
نسترن به خدا دوست دارم من هر وقت بتونم میام ایننجا می نویسم که تو رو به اندازه تموم دنیا دوست دارم
هر که در این حلقه نیست فارغ از این ماجراست
گر بزنندم به تیغ در نظرش بی دریغ در نظرش بی دریغ
دیدن او یک نظر صد چو منش خون بهاست
گر برود جان ما در طلب وصل دوست
حیف نباشد که دوست دوست تر از جان ماست
مایه ی پرهیزگار قوت صبر است و عقل
عقل گرفتار عشق صبر زبون هواست
دلشده ی پای بند گردن و جان در کمند
زهره ی گفتار نه کاین چه سبب وان چراست
گر بنوازی به لطف ور بگدازی به قهر
حکم تو بر من روان زجر تو بر من رواست
سعدی از اخلاق دوست هر چه براید نکوست
گو همه دشنام گو کز لب شیرین دعا ست
نسترن دوستت دارم